محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2654

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « هر كه را مىخواهى بخوان » گويد : من سه كس از يارانمان را خواندم كه ما نيز پنج كس شديم ، در مقابل پنج كس » آنگاه زياد به دو گفت : « به امير مؤمنان و به ما چه اعتراض دارى كه از ما جدا شده اى ؟ » گفت : « يارتان را به امامت نپسنديدم و رفتارتان را نپسنديدم و چنين ديدم كه كناره گيرم و با كسى باشم كه به شورى مىخواند ، و چون كسان بر يكى همسخن شدند كه مورد رضايت همهء امت بود من نيز با كسان باشم . » زياد گفت : « واى تو ، آيا كسان بر يكى همسخن توانند شد كه در معرفت خدا و علم سنت و كتاب خدا و قرابت پيمبر و سابقه در اسلام همسنگ كسى باشد كه از او جدا شده اى ؟ » گفت : « همين بود كه گفتم . » زياد گفت : « براى چه اين مرد مسلمان را كشتى ؟ » گفت : « من او را نكشتم گروهى از ياران من او را كشتند » گفت : « آنها را به ما بده » گفت : « اين كار نشدنى است » گفت : « كه اينطور مىكنى ؟ » گفت : « همانست كه شنيدى » گويد : ما ياران خويش را خوانديم او نيز ياران خويش را خواند و رو به رو شديم . به خدا از وقتى كه خدايم آفريده بود چنين جنگى نديده بودم . گويد : نخست با نيزه ها جنگيديم چندان كه نيزه به دستهايمان نماند ، سپس با شمشيرها ضربت زديم چندان كه كج شد و بيشتر اسبان ما و آنها پى شد و بسيار كس از ما و آنها زخمدار شدند . دو كس نيز از ما كشته شدند ، غلام زياد كه پرچم